<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کلبه ی پسرک تنها</title>
<link>http://viroone.blogfa.com/</link>
<description>سلطنت در خون</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 24 Oct 2009 12:11:26 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سفر</title>
<link>http://viroone.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>سفر خوب است اما میترسم از آخر عاقبتش. بی شک همان می شود که از ابتدا باید می شد. آن سال گریه مجالم نمی داد که فکر کنم ولی امسال دیگر بزرگ شده ام. بی شک افکارم مجال گریه نمی دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه دوستم دارند... شاید دیوانه وار. ولی من سرگرمم. احساسی نزدیک به احساس غربت. احساسی که چند سال با آن دست و پنجه نرم کردم...کسی که ساعتش بدون تیک تاک در مقابلم حرکت می کند. دست خطش شیرینو زیبا در مقابلم باله می رقصد. بس که زیباست... همه چیز اینجاست... از توپ گلف گرفته تا حافظ . همه چیز خوب است اما دلم گرفته. دلم برای خودم می سوزد. با خود می گویم در این ۲۰ سال برای خود چه جمع کردی؟ از هر چیز لقمه به دهان گرفته و کام می جنبانی که چه؟؟ چون کلاغ از هر مرغی رنگین پری دزدیدی و با بی میلی به خود چسباندی که چه؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته چند تا چه دیگر هم هست. ولی &quot;چه&quot; ای که به درد نخورد همان بهتر که بی &quot;چه&quot; بماند. به دور و اطراف نگاه میکنم! میبینم نمره ایم ۱۶ بیشتر نیست. در درس ۱۶. در معلومات ۱۶.در زندگی ۱۶.در نوشتن ۱۶.در کوفت۱۶ در حناق ۱۶... به مشتی هیچ دل بسته ام. هنوز بعد از این همه زندگی دارم تقلید میکنم. نمیگم بد است ولی گاله ی دروازه وار مردم که این حرفها حالیش نیست.روی دیوار آینده را نمی شود دید اما می توان روی ان خطی بعنوان پایان کشید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 12:11:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viroone&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>viroone</dc:creator>
<guid>http://viroone.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>000</title>
<link>http://viroone.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>این یک وصیت نامه نیست... دلتنگی های یک فیلسوف احساساتی است که قطره قطره به نمی دانم فرو رفته... به باتلاقی از احساسات گمشده...حس دوستی...عشق...انتقام و ... این یک وصیت نامه نیست. رازهای یک دوست قدیمی است که قدمتی به بلندای زندگی دارد. دوستی که ذره ذره مغلوب نمی توانم ها شده است...هق هق کسی است که پشت علامت سوال بزرگی مدفون شده و دیگران در پی اش علامت تعجب ها دارند و با دهانی باز می نگرند... این یک نوشته ی ساده است اما شما از کنار آن ساده نگذرید... قطعه ی ۸۱۲ ردیف ۲۳ شماره ۵۷ را نگاه کنید... زندگی من را آنجا بیابید. جواب چرا های خود را آنجا بیابید... من را با خاطراتم... شعرهایم...امیدهایم...نا امیدی هایم...دلتنگی هایم ... راز هایم.... هق هق هایم... با چرا ها و چگونه ها به دیگر دیر شده ها به خاک سرد سپردند... این یک وصیت نامه یا چیزی شبیه به آن نیست . درد دلی ساده است از کسی که خودش زیر تابوتش را گرفته و به اعماق انزوا پرتاب کرده ... کسی که حالا دیگر تمام شده است...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 19:28:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viroone&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>viroone</dc:creator>
<guid>http://viroone.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.0.</title>
<link>http://viroone.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>مدتی بود میخواستم بنویسم غم سنگینی در حوالی نفس هایم رژه میرود و  من هی خود را به نفهمی می زنم تا بغضم آشکار نشود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواستم بنویسم مردم اینجا با فصلها تغییر می کنند . هی رنگ می بازند و لباس جدید می پوشند. خوب یا بد بودنش برایم فرقی نمی کند. خیلی وقت است دیواری از صبر در مقابل آن ساخته ام... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواستم بنویسم چقدر این روزها دارند کش می آیند... انگار یک سر کش را زمان گرفته و سر دیگر آن را تقدیر و هی می کشند و تاب میدهند... چرایش را هم هنوز نمی فهمم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواستم بگم گاهی زمان می ایستد و من هنوز نمی دانم چگونه توصیف کنم خاطرات را...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید هم دیگر حوصله ی نوشتن در من نیست... با این حال گاهی صورتم را روی پوست نازک کاغذ میکشم تا بهانه ای بیابم برای نوشتن اما باز هم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی وقت پیش با اینکه نه مجال نوشتن داشتم و نه حوصله اش را اما گاهی دلم عجیب هوای نوشتن می کرد. هر چند که نوشته ی این بارم را هم می گذارم به حساب دل نوشته های نه چندان غم آلودم که خوب می دانم هیچ کش جز خودم غمش را در لا به لا  و سطر به سطر واژه های نهان دلم نمی خواند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینبار نیز بگذرد... مهم به خدا رسیدنم هست!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 13:34:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viroone&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>viroone</dc:creator>
<guid>http://viroone.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://viroone.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>نمی دونم چرا اومدم اینجا... فقط میدونم نیاز داشتم دق دلیم رو سر یکی خالی کنم... امروز دیگه واقعا کم اوردم... واقعا واقعا... دیگه از همه بدم میاد... دیگه هیچ دلتنگی رو باور نمیکنم... هیچ دوست داشتنی رو باور نمیکنم... همه دروغ میگن... ریز ودرشت و بزرگ و کوچیک بهت دروغ میگن. حالم از این آدما بهم میخوره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم... نمیدونم چرا دقیقا همون لحظه باید اس ام اس بدی که خواب بد دیدی... نمیدونم اسمش چیه اما.... معذرت جوب ندادم... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 15:28:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viroone&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>viroone</dc:creator>
<guid>http://viroone.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://viroone.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=5&gt;چیه؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=5&gt;چپ چپ نیگاه میکنی؟؟؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=5&gt;اصلا دوست نداری نخون... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=5&gt;بازم که بد نیگاه میکنی؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=5&gt;طولانی بود گذاشتم ادامه مطلب...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=5&gt;مگه چیه؟؟؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=5&gt;برو ببین خودت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=5&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 22:12:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viroone&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>viroone</dc:creator>
<guid>http://viroone.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://viroone.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;شمع ای شمع چه میخندی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;به شب تیره ی خاموشم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;به خدا مردم از این حسرت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;که چرا نیست در آغوشم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;                                                       شعر از: فروخم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 17:32:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viroone&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>viroone</dc:creator>
<guid>http://viroone.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://viroone.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=TimesNewRoman&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;می خواھم نبینمت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;که دیدنت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;گذاشتن لیوانی شکسته بر لبانم است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;تو دَمَت گرم نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;و چنان برودتی در تنت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;که خون در رگم قندیل می شود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;و حیف شعر که ترا بگوید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;بس که بد بدرقه ای&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن۱: زندگی ما هم اینجوریه دیگه. یه روز اینوری دو روز اونوری. هم خوبی داره هم بدی. خوبیش اینه اطرافیات رو میشناسی. بدیش اینه خیلی چیزا رو از دست میدی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن۲: جالب ترین قسمت قضیه اینه که وقتی برمیگردی بهت میگن&quot;&quot; من عشقم روپیدا کردم. خیلی هم همدیگه رو دوست داریم و ...&quot;&quot;&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن۳: خیلی ها رفتن و برنگشتن. یعنی یه جورایی برگشتن سخته!! شاید برای شما خنده دار باشه ها!! اما فکر میکنم این پایینی خیلی بهم کمک کرده. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 434px; HEIGHT: 333px&quot; height=1460 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.piqlet.com/dsc00489.jpg&quot; width=1224 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;کار مامانمه ها... نمیدونم سفره ی چی بوده اما این شمع قشنگ سوخته. تازشم اون که پشتشه نمکه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در ضمن شمایی که عشقتو پیدا کرده بودی... شمایی که خیلی عشقت رو دوست داشتی... شمایی که لیاقت همه چیز رو داشتی ... خوشبخت بشی الهی&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Jul 2009 14:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viroone&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>viroone</dc:creator>
<guid>http://viroone.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://viroone.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;بیدلی در همه احوال خدا با او بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن ۱... این یه بیت بالا جواب پست قبلیه خودمه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; ندیدن از چشمای منه نه از چیز دیگه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن ۲... آخه منگول (خودم رو میگم ها...) تو رو چه به این چیزا... بشین زندگیتو کن. آخه میدونی چیه؟ آدم تا وقتی زندست زندگی میکنه. آدم زنده زندگی میخواد. بقیش رو خودتون میدونید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن۳... فکر کنم منم زندم... یعنی منم باید زندگی کنم؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt; (ببخشید استاد تعریف شما از زندگی چیه؟؟؟ منظورت اون چیزه که نیست؟؟؟ ----کدوم چیزه؟؟ ای بابا!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt; همون چیزه دیگه... --- کدوم چیزه؟؟ استاد از شما بعیده. اون دیگه... بال... حلقه ی بالای سر ... ستاره های دور سر ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; همون دیگه... --- آهاااااااااا... چرا پسرم. از ملزومات زنده بودن اینه که قلبت بتپه... نه برای خودت. برای یکی دیگه... --- استاد داری چرت و پرت میگی!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt; خداحافظ&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Jun 2009 20:47:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viroone&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>viroone</dc:creator>
<guid>http://viroone.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://viroone.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;گویند خدا همیشه با ماست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;ای غم نکند خدا تو باشی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن۱ : اینجا رو نمیخوام... اینجا رو دوست ندارم... بوی تعفن میده... بوی کثافت... بوی آدمای غریب... بوی غربت...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن۲ : چشماتو باز میکنی... یه نور شدید میزنه تو چشمت. یه کم نگاه میکنی شاید بفهمی کجایی. اما اگه این نور لعنتی میزاره چیزی ببینی؟ شاید مردی... تو همین فکر یه درد شدید میاد سراغت. از قلبت شروع میشه و کل وجودت رو میگیره. شنیدم مرده درد نداره. پس زندم. چشمامو باز میکنم. باز همون نور لعنتی. وای خدا... چرا اینجوریه اینجا... یه کم دقیق تر... حالا میتونم ببینم سه تا لامپ پر نور دقیقا بالای سرم روشنه. از اونایی که بالای سر علایم حیاتیا میزارن. گیجم اما نمیدونم چرا. فقط میدونم اینجا رو دوست ندارم. صدای یه نفر رو میشنوم که با صدای بلند و با زبون مزخرف خودش داد میزنه آقای دکتر به هوش اومد... پس من زندم... هنوز زندم... لعنتی من هنوز زندم... چرا برنمیگردی له کنی همه ی وجودمو... لعنتی...من زندم هنوز...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Jun 2009 17:21:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viroone&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>viroone</dc:creator>
<guid>http://viroone.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>....</title>
<link>http://viroone.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی.......که دوستت ندارم اینو به خدا گفتم به سختی 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اگه دوستت نداشتم پای غمهات نمیموندم......واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم ......... داری آب میشی میمیری اینو از همه شنیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی.............  از دلم نمیری عمرم نفسامی که هنوزی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد.....از همون وقتی که رفتی روحم از تنم جدا شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو که تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن..................خاطراتمو نگهدار اما دستمو رها کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 366px; HEIGHT: 235px&quot; height=378 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/2v7weio.jpg&quot; width=349 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 17:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viroone&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>viroone</dc:creator>
<guid>http://viroone.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
