![]() |
![]() |
|
|
اومدم چند تا مطلب رو همینجوری الکی بگم و برم.
۱- یه مدتی نبودم الان که اومدم میبینم همه وبلاگاشون رو پاک کردن. مث اینکه اپیدمی شده. نمیدونم چرا اما هر کار میکنم نمیتونم وبلاگم رو پاک کنم. به هر حال بخشی از زندگیم که خیلیم مهمه از همین وبلاگ شروع شد. حالاحالاها دوس ندارم این قسمت زندگیم رو فراموش کنم. ۲- دیدیم یه مقدار مطالب شخصی میشه واس همین تصمیم گرفتیم واسه پستای از این به بعد پسوورد بذاریم. نه اینکه خدایی نکرده واسه شخص خاصی باشه ها. نه. هر کی خواست میگه بهم منم پسوورد رو براش کامنت میکنم. به شرطی وبلاگش رو پیدا کنم(یعنی وبلاگت رو پیدا نکردم). بعدشم رمز همه پستا یکیه. ۳- خوش به حال همه که دارن ازدواج میکنن. نه اینکه واسم مهم باشه ها. نه. همیژوری خواستم بگم حتما لیاقتت رو داره دیگه. تو هم حتما لیاقت همون رو داری دیگه(فقط همون نه کس دیگه). |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 8:23 توسط علی |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 16:24 توسط علی |
|
|
شنیدید میگن فلانی قاطیه؟ شاید حرف خوبی نباشه اما واس بعضیا واقعا صحت داره. تو هواپیما یه آقایی حدودا میانسال کنارم نشسته بود. وقتی بسته های پذیرایی رو آوردن من فقط بازش کردم و کیکش رو برداشتم خوردم و گذاشتمش کنار اما این آقا خیلی ریلکس و راحت اول با کارد نونش رو باز کرد بعد روش پنیر و مربا مالید و همش خورد. بعدش کیکش رو خورد و آبمیوش. حتی وقتی مهمانداره چای آورد بازم تو دو نوبت لیوانش رو پر کرد و خورد... بعدش در ظرفش رو بست و دست و دهنشم با دستمال پاک کرد. دو دقیقه بعد رو کرد به من و گفت میدونی قسمت جالبش کجاست؟ اینکه من روزه هم بودم... گفتم چون مسافر بودید خوردید؟ گفت نه یادم رفته بود... کلی تو دلم بهش خندیدم ولی گفتم اشکال نداره چون یادتون نبوده. توی نیم ساعت این آقا چهار یا پنج بار همین جمله رو به من گفت که میدونی جالبش کجاست من روزه بودم... واقعا دیگه عصبیم کرده بود. دفعه بعد که گفت میدونی جالبش کجاست؟ حرفش قطع کردم گفتم بله میدونم جالبش کجاست اینکه شما روزه هم بودید و اینقد خوردید. گفت نه. جالبش اینه که من صبح هم قبل اومدنم به فرودگاه کامل صبحانه خوردم ولی روزه هم بودم... حالا شما به این آدم چی میگید؟
روز نوشت: امروز روز دومه که اینجام. مثل دفعه قبل که اینجا بودم گرما امونم رو بریده. دیروز که تا عصر فقط خوابیدم و بعدش رفتم حرم حضرت معصومه تا ۱۱ شب. بعدش هم قدم زنان رفتم تا محل اقامتم. راهی نبود ولی یه ساعتی تو راه بودم. بعدشم شام خوردم خوابیدم. سحر باز رفتم حضرت معصومه تا ۸. باز اومدم اتاق استراحت و نهار. بعدش یه فیلم دیدم و اومدم بیرون. الانم دارم میرم جمکران. برام دعا کنید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 18:3 توسط علی |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 19:27 توسط علی |
|
|
زندگی نوشت: فردای اون شب کذایی که قرار شد از یه عزیزی جدا شم ساعت 12 ظهر امتحان شیوه داشتم. استاد این درس قبلا سر کلاس جلو همه بخاطر غیبتای زیادم بهم گفته بود درسم رو حذف کنم اما نکرده بودم. ساعت 7 صبح پاشدم رفتم دانشگاه( حالا بماند اینکه شب تا صبح حتی یه دقیقه نتونستم چشم رو هم بذارم) دیدم یه درس تخصصی که خیلیم واسم مهمه افتادم. رفتم پیش استاد میبینم بخاطر اینکه پروژه تحویل ندادم افتادم. حالا هر چی بهش میگم استاد من پروژم ر. میل کردم قبول نمیکنه. میگه اینکه ایمیلت به من نرسیده مشکل من نیست مشکل شماست. کلی باهاش حرفیدم تازه قبول کرد میلم رو باز کنه اگه تاریخ فرستادن پروژم درست بود بهم نمره پروژه رو بده. ساعت حدودای 9 بود تازه یادم اومد واس شیوه باید یه تحقیق هم قبل امتحان تحویل بدم. افتادم دنبال مطلب و اینجور چیزا و تا درستش کردم یه ربع از امتحان گذشته بود. کل طول راه انتشاراتی رو تا سالن امتحانات دویدم. یه ربع تاخیر اونم سر امتحانی که قرار بود حذفش کنم. با کلی ترس از اینکه استاده یه چی بهم بگه رفتم نشستم سر امتحان و خلاصه امتحانم دادم و آخرشم تحقیقم رو دادم یکی دیگه از دوستام بره بده. (اینم که آخرش این آقا یه صفر باحال واسم تو سایت زد و قطعیش کرد و به مرز مشروطی رسیدم هم بماند.) بعد امتحان پروژه یکی از درسام مونده بود که باید تحویل میدادم . از بچه ها پرسیدم دفتر این استاده کجاست؟ آدرس دفترش رو دادن و گفتن اگه تو دفترش نبود گاهی تو دفتر فلان استاد میشینه. رفتم دیدم تو در دفترش بستست. رفتم دفتر اون یکی استاده در زدم و رفتم داخل. یه پیرمرد عصبانی و بد عنق داخل اتاق بود و داشت از چند تا دانشجو امتحان میگرفت تو اتاقش. تا پرسیدم ببخشید استاد، مهندس ایران دوست امروز نمیان؟ شروع کرد جیغ و داد کردن که چه میدونم شما دانشجویی سواد ندارید و بالای در رو بخون اسم من نوشته و خلاصه کلی چرت و پرت گفت. همینجور یه ریز داشت اراجیف بهم میبافت منم که اعصاب نداشتم داشتم رفتم بیرون داشتم در رو میبستم که یهو گفت شما شعور ندارید و... تا اون موقع حرف زیاد زده بود. لحنشم بد بود اما توهین نکرده بود. برگشتم تو اتاقش سرش داد زدم و گفتم واقعا حیفم میاد اسم استاد رو روت بذارم. ببین آقا من آزار ندارم که الکی بیام در اتاقت در بزنم سراغ یکی دیگه رو بگیرم حتما یه چی بهم گفتن که اومدم اینجاو ... . دیدم اگه بمونم ممکنه یه چی بهش بگم که بد بشه همینجور که داشت داد میزد اومدم بیرون. صداش داشت تو سرم میپیچید که از اونور داد میزد. نمیدونم واقعا چی شد و چرا اون کارو کردم. اصلا دست خودم نبود. وقتی اومدم بیرون در اتاقشو محکم کوبیدم جوری که شیشه پنجره داخل در شکست و ریخت پایین. داشتم تو سالن میرفتم که اومد دنبالم. گفت مگه اینجا طویلست که در رو اینجوری میکوبی؟ گفتم اگه طویله نبود شما آدمای داخلش مث حیوون رفتار نمیکردن. داد زد که بزنم تو دهنت؟ گفتم بزن ببین منم میزنم یا نه. همه بچه ها جمع شده بودن دورمون. خیلی زشت شده بود. دستمو گرفت گفت بیا بریم ببین باهات چکار میکنم. دستمو از دستش کشیدم گفتم برو خودم میام دنبالت ببینم چکار میتونی بکنی. رفتیم داخل آموزش دانشکده ریاضی گفت زنگ بزنید بچه ها حراست بیان اینو ببرن. خلاصه تحویلم داد و رفت. بعدش اومدن دورم جمع شدن که قضیه چیه و... . وقتی از حراست اومدن ببرنم یه یارویی بود گفت آقا بذارینش من حلش میکنم اگه نشد خودم میارمش تحویل میدم. وقتی رفتن گیر داد که بریم عذرخواهی کن. هر چی اصرار کرد گفتم نمیرم. خلاصه سه نفر رفتن وساطت کنن اما یارو قبول نکرده بود. بعدش همون یارو بهم گفت پا شو بریم با هم تو اصلا حرف نزن فقط با من بیا من میحرفم که بیخیال شه الکی واس خودت دردسر درست نکن. رفتیم در دفترش در زد و اون یارو اومد. کلی حرفیدن اما طرف کوتاه نیومد. دیگه آخرش این بنده خدا به من گفت آقای ... عذرخواهی کن مه چی حل شه دیگه. منم که تو عمل انجام شده گیر کردم مجبور بودم عذرخواهی کنم... گفتم آقای عرب من واقعا عذر میخوام از اینکه در رو محکم کوبیدم. این کار واقعا در شان و شخصیت من نبود. هر کس مطابق شخصیت خودش رفتار میکنه. من باید رفتار شما رو میذاشتم پای شخصیتتون و میومدم بیرون... دوباره شروع کرد به چرت و پرت گفتن و وسط حرفاش گفت تو معلوم نیس تو چه جور خانواده ای بزرگ شدی. بهش گفتم آقای مثلا محترم هر چی میخوای بگو اما حق نداری به خانوادم توهین کنی. که یهو شروع کرد داد زدن و یه توهینی به خانوادم کرد که واقعا نتونستم تحمل کنم. دیگه هیچی یادم نمیاد ( بعدش فهمیدم کلی جیغ و داد سرش کردم و آخرشم محکم زدم تو گوشش.) وقتی به خودم اومدم تو حراست نشسته بودم همراه آقای عرب که شخصا اومده بود ازم شاکی شه. وقتی داشت با کلی هیجان و تب وتاب ماجرا رو تعریف میکرد و وقتی گفت زدم تو گوشش دیدم که بس بغض کرده نمیتونه بحرفه و دیدم غرورش له شده کلی حال کردم. اصلا به خودم افتخار کردم. آخرش کارت دانشجوییم رو گرفتن ویه گزارش واسم نوشتن قد یه طومار که آقا این دانشجوی بی ادب کلا به جامعه مظلوم اساتید ظلم کرده و ... آخرشم گفتن آقای ... برو خونتون بدبخت شدی نوبت دادگاهت که شد زنگ میزنیم بیا. مونده بودم قضیه رو چطور واس خانوادم تعریف کنم. شب با کلی استرس رفتم کل قضیه رو واسشون تعریف کردم. آخرش بابام گفت آفرین. خیلیم کار خوبی کردی. مامانم هم گفت: تو پسر منی. خوب میشناسمت. هر کاری کردی حتما حقش بوده که کردی. فقط داداشم گفت: هر کار کرده هر چی گفته تو حق نداشتی بزنی تو گوشش. آخه داداشم خودش استاد دانشگاست و هوای اونا رو داره. ( حالا بماند که بابام این قضیه رو حل کرد و آخرش این من بودم که از استاده شاکی شدم و بخشیدمش تا تبعید نشه. به قول بچه ها بسوزه پدر پارتی...) .
التماس دعا نوشت: با دو تا از بچه ها یه الگوریتم فرستادیم به مسابقات جی سی ای ال کره. خوشبختانه ورودی گرفت. مرحه اول هم پذیرفته شده. یعنی حالا جزء 15 تا تیم برتریم. دو ماه دیگه مرحله نهاییش شروع میشه. باید اعزام شیم کره واس ارایه حضوری و دفاع و پیاده سازیش. قراره ماه بعد یه جلسه با یه هیئت که از بنیاد نخبگان میان داشته باشیم که در صورت مجاب کردن اونا هزینه سفرمون تامین میشه. در غیر این صورت تعطیل... تازه فکرشو کنید اگه بریم و مقام بیاریم عضو کانون نخبه ها میشیم و سربازی نمیریم... برام دعا کنید... دل نوشت: این روزا بدجور بهم ریختم. به احتمال خیلی زیاد هفته آینده ( یعنی قبل شروع مراحل طرحمون) میرم قم. . . نمیدونم چرا دلم میخواد برم اونجا اما فقط میدونم باید برم. به این امید که چیزی رو که اولین بار همون جا گم کردم رو همون جا پیدا کنم... آرامش زندگیم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 9:8 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به دشت پرگل شعر من قدم میگذاری ای دوست!! به باغ احساس من خوش آمدی... بیا ببین که یاد تو با لاله های باغ چه کرد... ببین اقاقی چگونه ز دوریت پژمرد...
|
|
RSS
|